مجموعه مقررات و شرایط استفاده از گاز طبیعی

مشترک گرامی؛ کلیه حقوق و تکالیف شما در ارتباط با شرکت گاز در «مجموعه مقررات و شرایط استفاده از گاز طبیعی» درج شده است. لطفاً آن را مطالعه فرمایید.

مشاهده و پرداخت قبوض گاز
جهت مشاهده و پرداخت الکترونیکی صورتحسابهای گاز،با درج شماره اشتراک خود در کادر پایین،کلید مشاهده را بزنید
راهکارهای صرفه جویی در مصرف آب

راهکارهای صرفه جویی در مصرف آب

بایگانی موضوعی
بایگانی ماهانه

ولادت امام رضا علیه السلام

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

میلاد مسعود هشتمین اختر تابناک اسمان امامت و ولایت ، شمس الشموس، خسرو اقلیم طوس، شاه انیس النفوس، سلطان سریر ارتضاعالم آل محمد، هشتمین حجت سرمد، نگین درخشان وطن،
السلطان ابا الحسن، علی بن موسی الرضا علیه السلام ، سلطان، امیر و ولی نعمت تمام ایرانیان،  بر اقا و صاحبمون امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و همه شیعیان ایشان تبریک و تهنیت و فرخنده باد.

.

 

آن گاه که درهاى آسمان گشوده شد و پرتوى از نور رخشان امامت بر زمین تابید، مژده اى شادی بخش، دلهاى زمینیان را فراگرفت وتاریکناى سلطه گرى وهواپرستى، با زایش رهبرى ربّانى ورهاننده، به رسوایى افتاد.
یازدهم ذى القعده سال ۱۴۸ هجرى که امام رئوف ما زاده شد، وعلى بن موسى الرضا علیه السلام به عنوان سرچشمه اى از نیکى ومهربانى وهدایت رخ نمود، پناهگاهى پدید آمد که خدا پرستان را در خود گرد آورد

السلام ای حضرت سلطان عشق
یا علی موسی الرضا ای جان عشق
السلام ای بهر عاشق سرنوشت
السلام ای تربتت باغ بهشت

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

امام رضا ع :

بعد از انجام واجبات، کارى بهتر از ایجاد خـوشحالى براى مومن، نزد خداوند بزرگ نیست

(بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۴۷)

 

 

نقشه مسیر حرکت امام رضا

فشرده اى از زندگانى امام رضا علیه السلام

زادگاه
هشتمین پیشواى شیعیان امام على بن موسى الرضا علیه السلام در مدینه دیده به جهان گشود.

کنیه ها
ابوالحسن و ابوعلى (۱)

لقبها
رضا، صابر، زکى ، ولى ، فاضل، وفى ، صدیق، رضى ، سراج الله، نورالهدى ، قره عین المؤمنین، مکیده الملحدین، کفو الملک، کافى الخلق، رب السریر و رئاب التدبیر(۲).

مشهورترین لقب
مشهورترین لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اختصاص این لقب گفته اند: «او از آن روى رضا خوانده شد که در آسمان خوشایند و در زمین مورد خشنودى پیامبر خدا و امامان پس از او بود. همچنین گفته شده: از آن روى که همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سرانجام، گفته شده است: از آن روى او را رضا خوانده اند که مأمون به او خشنود شد.»(۳)

مادر امام
در روایتهاى مختلفى که به ما رسیده است نامها و کنیه ها و لقبهاى ام البنین، نجمه، سکن، تکتم، خیزران، طاهره و شقرا(۴)، را براى مادر آن حضرت آورده اند.

زادروز
درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنین وفات آن حضرت اختلاف است.
ولادت آن حضرت را به سالهاى (۱۴۸، ۱۵۱ و ۱۵۳ ق)
و در روزهاى جمعه نوزدهم رمضان، نیمه همین ماه، جمعه دهم رجب(۵) و یازدهم ذى القعده(۶)

روز شهادت
وفات آن حضرت را نیز به سالهاى (۲۰۲، ۲۰۳ و ۲۰۶ ق) دانسته اند.(۷)
اما بیشتر بر آنند که ولادت آن حضرت در سال (۱۴۸ ق) یعنى همان سال وفات امام صادق علیه السّلام بوده است؛ چنان که مفید، کلینى ، کفعمى ، شهید، طبرسى ، صدوق، ابن زهره، مسعودى ، ابوالفداء، ابن اثیر، ابن حجر، ابن جوزى و کسانى دیگر این نظر را برگزیده اند.(۸)
درباره تاریخ وفات آن حضرت نیز عقیده اکثر عالمان همان سال (۲۰۳ ق)(۹) است.
بنابراین روایت، عمر آن حضرت پنجاه و پنج سال(۱۰) مى شود که بیست و پنج سال آن را در کنار پدر خویش سپرى کرده و بیست سال دیگر امامت شیعیان را برعهده داشته است.(۱۱)
این بیست سال مصادف است با دوره پایانى خلافت هارون عباسى ، پس از آن سه سال دوران خلافت امین، و سپس ادامه جنگ و جدایى میان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سرانجام دوره اى از خلافت مأمون.(۱۲)

فرزندان
گرچه که نام پنج پسر و یک دختر براى او ذکر کرده اند، امّا چنان که علاّمه مجلسى مى گوید: «اکثر، تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند.»(۱۳)
به دسیسه مأمون و با سمّ او به شهادت رسید و پیکر مطهر او را در طوس در سمت قبله قبه هارونى سراى حمید بن قحطبه طایى به خاک سپردند (۱۴) و امروز مرقد او مزار آشناى شیفتگان است.

سیره عملى و اخلاقى امام هشتم علیه السّلام

بى گمان دیده گشودن بر آفتاب کارى ناشدنى است، چونان که پریدن در آسمان بلند
شناخت خدایى مردان برخاسته از بوستان عترت، نه براى هر بال بشکسته اى شدنى ؛ چه آنان که بر آفتاب دیده گشوده اند جز سایه مژگان خویش ندیده و آنها که در آن آسمان پریده اند جز شکسته بالى خویش را نیافته اند.
با این همه شاید بتوان دیده بر پرتویى از آفتاب که بر زاویه اى تابیده است دوخت و در آن نشانها از حقیقت نور یافت که نور، همه یک گوهر است.
با چنین اعترافى به یکى از جنبه هاى پند آکنده حیات امام روى مى کنیم و دست کوتاه خویش را به دریاى ناشناخته کرانه «خوى ستوده امام» فرو مى بریم تا مرواریدى چند برگیریم و فراروى گذاریم:

عبادت امام
براى آنان که بودن را مفهومى جز بنده بودن ندانند، پرستش نه یک «تکلیف»، بلکه معناى زندگى و راز جاودانگى است. در نگاه آنان خدا پرستیدن نه یک واجب است که باید از سر گذراند و برائت ذمّه حاصل کرد، بلکه شهد شیرینى است که باید چشید و در آن روح بودن و ماندن را یافت.
از این روى ، اگر درباره خداپرستى این گونه کسان که امام پیشاپیش همه آنان است سخنى گفته شود سخن از «اندازه عبادت» نیست، بلکه سخن از «چگونگى » است. آنان بنده بودن را مایه افتخار، بندگى کردن را مایه سربلندى ، و سر فرود آوردن در برابر خواست آشکار و پنهان خداوند را اساس سرافرازى شمرند.
این معناى سخن هشتمین امام است که گوید: «به بندگى خدا افتخار مى کنم».(۱)
همین حقیقت است که بدخواهان او را ناخواسته بر آن مى دارد که اعتراف کنند او پرستشگرترین همه زمینیان است (۲)
و در میان همه فرزندان عبّاس و على علیه السّلام بافضیلت تر، پرهیزگارتر، دیندارتر و شایسته تر از او ندیده اند.(۳)
در پرتو توجّه به چنین برداشتى از مفهوم عبادت در نظر امام است که مى توان براى خواندن هزار رکعت نماز در شبانه روز، سجده هاى طولانى پس از نماز صبح، روزه هاى مکرّر، شب زنده داریهاى پر رمز و راز و همدمى همیشگى با قرآن تفسیرى شایسته یافت،
یا به درک حقیقت این سخن نایل آمد که کسى درباره آن حضرت مى گوید: «به خداوند سوگند مردى ندیدم که بیش از او از خدا پروا کند، بیش از او در همه اوقات به یاد خدا باشد، و بیش از او از خدا بترسد».(۴)
گوینده این سخن نه کسى از شاگردان او، بلکه فرستاده دستگاه خلافت؛ رجاء بن ابى ضحّاک است که به عنوان گماشته مأمون به مدینه رفته است تا امام را زیرنظر گیرد و با خود به مرو برد. او در ادامه سخن خود مى گوید: «شب هنگام که به بستر مى رفت بسیار قرآن تلاوت مى کرد، و چون بر آیه اى که در آن یادى از بهشت یا دوزخ بود مى گذشت مى گریست و از خداوند بهشت مى خواست و از آتش به او پناه مى جست… چون ثلث آخر شب فرامى رسید از بستر برمى خاست و به تسبیح و تحمید و تهلیل و استغفار مى پرداخت. پس از آن مسواک مى کرد و سپس به نماز شب مى ایستاد. او نماز جعفر طیّار را چهار رکعت به جاى مى آورد و این رکعتها را در شمار رکعتهاى نماز شب مى آورد». (۵)
امام براساس همین برداشت هماره با قرآن همدم بود و به گفته ابراهیم بن عباس حتى سخن او، پاسخهایى که مى داد و مثلهایى که مى آورد همه برگرفته از قرآن بود و کتاب الهى را هر سه روز یک بار ختم مى کرد.(۶)
او خود در این باره فرمود: «اگر مى خواستم قرآن را در کمتر از سه روز ختم مى کردم. امّا من به هر آیه اى که مى رسم در آن مى اندیشم و در این امر درنگ مى نمایم که درباره چه و به چه هنگام نازل شده و بدین سبب است که آن را در سه روز ختم مى کنم.»(۷)
هم بر این اساس است که امام هر برتریى را به تقوا مى داند و حتى به دیگران نیز حق مى دهد که اگر بتوانند بیش از او از تقوا بهره مند شوند از او برتر باشند، چونان که در پاسخ مردى که سوگند یاد کرد او بهترین مردم است، فرمود: «اى مرد! سوگند مخور، برتر از من کسى است که بیشتر تقواى خدا داشته و در برابر او فرمانبردارتر باشد. به خدا سوگند هنوز این آیه نسخ نشده است که برترین شما پرهیزگارترین شماست.»(۸)
همو در جایى دیگر نیز فرمود: «اى زید، از خدا بترس که آنچه بدان رسیده ایم تنها به کمک تقوا میسّر شده است.»(۹)
او همین تقوا، خداترسى و فرمانبرى را معیار و نشان شیعه بودن نیز مى خواند و به یکى مى گوید: «هر کدام از پیروان ما که خدا را فرمان نبرد از ما نیست، و تو اگر از خدا فرمانبرى از ما خاندان هستى ».(۱۰)

زهد و ساده زیستن
روشن است آن که با خدا چنین پیوندى جانمایه دارد دیگر دل در پى جز او نمى گذارد و جز اویى به دیده وى نیاید تا دلش از آن یاد کند. آن که خدا را یافته و سراى لقاى او را مى شناسد سراى ناپایدار کنونى را جز باتلاقى نمى داند که هر چه به درونش نزدیکتر شوى رهایى از آن دشوارتر و مرگ و نیستى حتمى تر شود.
چنین است که امام دنیا را سرایى آکنده از شرّ و بدى مى شمرد و از شرّ آن به خداوند پناه مى برد و راه رهایى را «زهد و پارسایى » مى بیند و مى فرماید: «به وسیله زهد و بى رغبتى به دنیا نجات از شرّ دنیا را مى جوییم».(۱۱)
محمّد بن عباد مى گوید: «رضا علیه السّلام در تابستان بر حصیر و در زمستان بر پلاس مى نشست و جامه هاى خشن بر تن مى کرد و تنها هنگامى که در جمع مردمان حضور مى یافت جامه رسمى مردمان مى پوشید.»
یک بار سفیان ثورى او را دید که جامه اى از خز بر تن کرده است. او را گفت: «اى پسر پیغمبر! چه خوب بود لباس پایینتر از این مى پوشیدى !» فرمود: «دستت را پیش آر». پس دست او را به گریبان خود برد و او دید که در زیر جامه بوریایى بیش نیست. آنگاه فرمود: «اى سفیان، آن جامه خز براى خلق و این لباس ژنده براى حضرت حق است».(۱۲)
اباصلت هروى نیز درباره آن حضرت گوید: «او غذایى ساده و خوراکى اندک داشت».(۱۳) امام حتى زمانى که رسماً ولیعهد خلافت بود از همان زهد و پارسایى و ساده زیستى جدایى نداشت.
شکایتى که یکى از کنیزان خانه از وضع رفاهى و معیشتى دارد گواه این حقیقت است. آن کنیز که زمانى در خانه مأمون، اندکى در خانه امام رضا علیه السّلام و پس از آن در خانه عبدالله بن عبّاس بوده است این سه دوره را چنین ترسیم مى کند:
«ما در سراى او (مأمون) در بهشتى از خوردنى و آشامیدنى و عطر و دینار بسیار بودیم پس از چندى مأمون مرا به رضا علیه السّلام بخشید و چون به خانه او رفتم همه آن رفاه و خوشى را که داشتم از دست دادم. در آن جا سرپرستى بر ما نظارت داشت که ما را شب بیدار مى کرد و به نماز وامى داشت و این از هر چیز براى ما سخت تر بود و من آرزو مى کردم از خانه او به جایى دیگر روم، تا آن که مرا به عبدالله بن عبّاس بخشید و چون به سراى او رفتم چنان بود که گویا به بهشت درآمده ام».(۱۴)

برخورد با مردم
امام علیه السّلام در برخورد با مردمان چهره راستین اسلام را ترسیم مى کرد، آن هم در عصرى که جلال و شکوه پوشالین دستگاه خلافت از این آیین، سیمایى دیگر ارائه مى داشت.
نخستین نکته این که او دیگران را هم داراى ارزش انسانى مى دانست و از این دیدگاه با آنان برخورد مى کرد. ابراهیم بن عبّاس مى گوید: «هیچ نشنیدم و ندیدم کسى برتر از ابوالحسن رضا علیه السّلام باشد. بر هیچ کس به سخن خویش بى مهرى و ستم روانداشت، سخن هیچ کس را نبرید، هیچ نیازمندى را بى پاسخ نگذاشت، پاى خود در حضور هیچ کس دراز نکرد، در پیش هیچ کس لم نداد، هرگز غلامان و وابستگان خویش را ناسزا نگفت، به گاه خنده قهقهه نزد، بر سفره غلامان و وابستگان خود مى نشست، بسیار در پنهان صدقه مى داد و به دیگران کمک مى کرد.»(۱۵)
او حتى در برخورد با غلامان و خادمان هرگز حاضر نبود کرامت انسانى آنان را نادیده بگیرد و چیزى از حقوق آنان فرو گذارد. او حتّى در ریزترین نکته ها این کرامت را پاس مى داشت.
یاسر خادم آن حضرت مى گوید: امام رضا علیه السّلام به ما فرمود: «اگر بر بالاى سر شما ایستادم و در حال غذا خوردن بودید بلند نشوید تا غذا خوردن را به پایان برید». گاه یکى از ما را مى خواست و چون به او مى گفتند در حال غذا خوردن است مى فرمود: «بگذارید تا غذایش را بخورد.»(۱۶)
او هیچ اندرز گونه اى را که با اصل کرامت انسان ناسازگار باشد نمى پذیرفت و همچنان بسادگى و دورى از تکلّف در برخورد با دیگران ادامه مى داد.
یکى از مردمان بلخ مى گوید: «در سفر امام به خراسان همراه او بودم. روزى سفره غذایى طلبید و همه خدمتکاران و غلامان را بر سر آن سفره گرد آورد. گفتم: جانم به فدایت، خوب بود براى اینها سفره اى جداگانه مى گستردى ! امام فرمود: «خاموش! که خدا یکى است، پدر و مادر در همه ما یکى است و پاداش هر کس نیز به کردارهاى اوست.» (۱۷)
او هرگز از برآوردن نیاز دیگران روى برنتافت و چونان که شیوه این خاندان و سرشت امامان است گشاده دستى و بزرگوارى را به غایت مى رساند، و البته از آن پرهیز داشت که در برابر دادن چیزى به دیگران و برآوردن کارى براى آنان کرامت انسانى را از ایشان بستاند.
داستان آن مرد خراسانى مشهور است که چون از در راه ماندگى خود سخن به میان آورد و از امام کمکى خواست تا پس از رسیدن به شهر خود آن را از جانب ایشان صدقه دهد، به او فرمود تا بنشیند، و پس از آن که اطرافیان رفتند به اندرون رفت و بى آن که به آن خانه بازگردد دست از فراز در درآورد و مرد خراسانى را خواست و دویست دینار به او داد و فرمود: «این دویست دینار را بگیر و خرج راه کن و عوض آن از طرف من صدقه هم نده. بیرون برو که نه من تو را ببینم و نه تو مرا». چون بیرون رفت یکى پرسید: فدایت شوم، کرم و گشاده دستى شما بسیار است، اما چرا از آن مرد روى پوشاندید؟ فرمود: «از بیم آن که مبادا خوارى حاجت خواستن را بدان سبب که حاجت او برآورده ام در چهره اش ببینم. آیا نشنیدى سخن رسول خدا صلّى الله علیه و آله را که فرمود: آن که نیکى خود به مردم را بپوشاند کارش برابر هفتاد حج است.»(۱۸)
مردى چنین گشاده دست است که چون یکى به او مى گوید: مرا به اندازه مردانگى خویش عطا ده، در پاسخ مى فرماید: «این در توانم نیست»، و آن گاه که او مى گوید: مرا به اندازه مردانگى خودم عطا ده مى فرماید: «این شدنى است».(۱۹)
همین امام است که چون تمام دارایى خود را در روز عرفه با تهیدستان قسمت مى کند و کسى مى گوید: چه زیان بزرگى کردى ! در پاسخ مى فرماید: «این زیان نیست، بلکه سود است. آنچه را به وسیله اش پاداش و بزرگوارى فراهم آورده اى زیان مدان».(۲۰)
امام با آن همه گشاده دستى ـکه به جاى خود رواستـهرگز این صفت شایسته را برابرنهاده اسراف و تبذیر و ریخت و پاش نمى داند و از کوچکترین کوتاهى در این باره نمى گذرد، چونان که به گفته خادم آن حضرت یاسر، روزى که غلامان میوه خورده و نیمخورده آنها را دور ریخته بودند برآشفته به آنان مى فرماید: «سبحان الله! اگر از آن بى نیازید کسانى هستند که به آن نیاز دارند؛ آن را به کسى بدهید که نیازمند است».(۲۱)
این شخصیت متعادل است که از سویى در برخورد با فروتران فروتنى مى کند و چون تنها مى شود فارغ از کارهاى رسمى و دولتى اطرافیان خود از کوچک و بزرگ را گرد مى آورد، با آنان سخن مى گوید، با آنان همدم مى شود، و حشمت از خویش فرومى نهد تا با او همدم شوند؛ و از سویى در برابر آن که خود را در ظاهر پرشکوه خلافت آراسته است سربلند و سرافراز مى ایستد و چون از او مى شنود که دوست دارد جامه خلافت را بر تن او کند در پاسخ مى فرماید: «اگر خلافت از آن توست تو را حقّ آن نیست که جامه اى را که خدا بر تنت کرده است بر تن دیگران کنى و اگر خلافت از تو نیست روا نیست آنچه را از تو نباشد به من دهى ». امام در برابر او موضع خویش در برخورد با خویشتن و هم در برخورد با دنیا را چنین ترسیم مى کند:
«به بندگى خدا افتخار مى کنم،
… با بى رغبتى به دنیا، رهایى از شرّ دنیا را مى جویم،
… با دامن درکشیدن از حرامها نایل آمدن به سودهاى حقیقى را امیدوارم،
… و با فروتنى در این سراى ، بلندى نزد خداوند را خواهانم».(۲۲)

ماجراى ولایتعهدى

هر چند برخى مى کوشند مأمون را شیعه جلوه دهند و با آوردن شواهدى این ادعا را ثابت کنند (۱)، اما حقیقت آن است که مأمون براى نجات خود و براى نگه داشتن خلافت در دست خویش و نیز بدان هدف که خلافت در میان فرزندان پدرش بماند، شیوه اى تازه و شگفت که تا آن زمان ناشناخته و نامأنوس بود در پیش گرفت… او تنها پس از اندیشیدنى بسیار و پس از ارزیابیهایى فراگیر و دامنه دار درباره اوضاعى که در آن مى زید و مشکلاتى که با آنها رویاروى مى شود به چنین چاره اى دست یافت.(۲)
او براساس نقشه خود، از سویى با احترام گذاشتن به خلفا و صحابه در به دست آوردن اعتماد اهل سنّت کوشید، از سویى با بیزارى جستن از معاویه و اعمال او از پشتیبانى ناراضیان شوریده بر حکومت اموى بهره گرفت، و از سویى دیگر با فراخواندن امام رضا علیه السّلام به مرو، مرکز خلافت،ـبه گمان خودـبراى به دست آوردن اعتماد و طرفدارى شیعیان، که در آن دوران از پایگاه و نفوذ خوبى برخوردار بودند راه گشود.
او بدین ترتیب نبرد سیاسى پنهانى را علیه شیعیان آغاز کرد و خواست آنچه را پدرش با زندانى کردن امام کاظم علیه السّلام در زندانهاى بغداد به دست نیاورده بود از طریق محبوس کردن فرزند او در قصرهاى پرشکوه حکومت فراچنگ آورد.
مأمون با هوشى سرشار و تدبیرى قوى و فهم و درایتى بى سابقه قدم در میدانى نهاد که اگر پیروز مى شد و یا اگر مى توانست آنچنان که برنامه ریزى کرده بود کار را به انجام برساند یقیناً به هدفى دست مى یافت که از سال چهل هجرى یعنى از شهادت على بن أبى طالب علیه السّلام هیچ یک از خلفاى اموى و عبّاسى با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست یابند، یعنى مى توانست درخت تشیّع را ریشه کن کند و جریان معارضى را که همواره همچون خارى در چشم سردمداران خلافتهاى طاغوتى فرورفته بود بکلى نابود سازد.(۳)
مأمون با چنین طرحى و چنان هدفى با امام که هنوز در مدینه بود مکاتبه کرد تا به وى بپیوندد، امّا چون این تلاش به ناکامى انجامید امام را تحت نظارت از مدینه به مرو خواند.
مأمون نخست به امام پیشنهاد حذف کرد و گفت: برآنم که خود را از خلافت کنار بکشم و آن را به تو بسپارم و با تو بیعت کنم. امّا امام فرمود: «اگر این خلافت از آنِ توست حق ندارى جامه اى را که خداوند بر تو پوشانیده است از تن درآورى و به غیر خود دهى ، و اگر نیز خلافت از آنِ تو نیست حق ندارى آنچه را به تو تعلق ندارد به من دهى ».(۴)
امّا به رغم همه اصرارى که کتب تاریخ از آن حکایت دارد امام این پیشنهاد را نپذیرفت. در تحلیل این که چرا امام بیعت را نپذیرفت، برخى چنین مى آورند که همه شواهد و دلایل بر آن دلالت دارد که مأمون در پیشنهاد خلافت به امام جدّى نبود.(۵) احتمال دیگر نیز آن است که در آن دوران نه شرایط جامعه پذیراى چنین خلافتى بود و نه دستگاه عریض و طویل خلافت با همه امیران و وزیرانش. برخى در این باره مى گویند: اگر امام خلافت را عهده دار مى گردید به این معنى بود که در سراسر کشورهاى اسلامى در اداره همه امور مسئول مى شد و این کار به دستگاهى مطلع و آگاه نیاز داشت تا بتواند برنامه اسلامى را در حکومت مو به مو و با اخلاص و امانت تمام به مرحله اجرا درآورد. پایگاههاى امام گرچه داراى سوزانترین عاطفه و احساس بودند امّا به آن درجه عمیق از درک و آگاهى نرسیده بودند که نظریه هاى وى را به کمال دریافته باشند. مسأله در حقیقت تغییر ظاهرى نبود، بلکه مبناى اساسى داشت و بایستى برپایه آگاهى عمیق و درک مخلصانه امور عمل مى شد.(۶)
پیشنهاد دیگرى که مأمون به امام کرد پذیرش ولایتعهدى بود. او در این کار انگیزه ها و اهدافى از این قبیل داشت:
ـ تبدیل صحنه مبارزات تند انقلابى شیعیان به عرصه فعالیت سیاسى آرام و بى خطر.
ـ تخطئه مدعاى تشیع مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهاى اموى و عبّاسى .
ـ مشروعیت دادن به دستگاه خلافت و عملکردهاى آن.
ـ کنترل کانون مبارزه و معارضه.
ـ زدودن رنگ مردمى از امام و استحاله او در دستگاه خلافت.
ـ تبدیل امام به یک توجیه گر دستگاه خلافت.
ـ از آنِ خود کردن عاطفه و احساسات مردم نسبت به اهل بیت و استفاده از امام به عنوان سپرى در برابر خشم عبّاسیان و عامّه مردم.
ـ ایجاد یک مسأله جدید در فضاى جامعه و مشغول کردن مردم بدان و بازداشتن آنان از بسیارى از اندیشه هاى دیگر.
ـ اثبات خیرخواه بودن خلیفه.
ـ به دست آوردن اعتماد خراسانیان.
ـ سلب تقدّس و عظمت روحانى شیعه.(۷)
چنان که مشاهده مى شود این تدبیر به قدرى پیچیده و عمیق است که یقیناً هیچ کس جز مأمون نمى توانست آن را بخوبى هدایت کند و بدین جهت بود که دوستان و نزدیکان مأمون از ابعاد و جوانب آن بى خبر بودند… مأمون حتى براى این که هیچگونه ضربه اى بر هدفهاى وى از این حرکت پیچیده وارد نیاید داستانهاى جعلى براى علّت و انگیزه این اقدام مى ساخت و به این و آن مى گفت، و حقّاً باید گفت که سیاست مأمون از پختگى و عمق بى نظیرى برخوردار بود.
اما آن سوى دیگر صحنه نبرد، امام على بن موسى الرضا علیه السّلام است و همین است که على رغم زیرکى شیطنت آمیز مأمون، تدبیر پخته و همه جانبه او را به حرکتى بى اثر و بازیچه اى کودکانه بدل مى کند.(۸)
امام ولایتعهدى را مى پذیرد و در هفتم رمضان سال (۲۰۱ ق) با او به پیمان ولایتعهدى بیعت مى شود و در این باره فرمانى مى نویسند: امام به بازیى که مأمون آغازش کرد وارد مى شود، اما همین بازى را به زیان او به پایان مى رساند، آن حضرت در برابر ابتکار مأمون اقداماتى از این نوع انجام مى دهد:
ـ امام در همان آغاز حرکت از مدینه جوّى از نارضایتى در این شهر پدید مى آورد و بدین سان به جامعه مى فهماند که یک توطئه در کار است نه آن که بناى تقدیم خلافت به صاحبانش باشد.
ـ امام پیشنهاد خلافت و ولایتعهدى را نمى پذیرد و این مسأله در جامعه پخش مى شود و ترسیمى ناشناخته از مبارزات شیعه به جامعه ارائه مى گردد که این یک جنگ قدرت نیست، بلکه مسأله، مسأله اصول و بنیادهاست؛ و بدین ترتیب نه تنها چهره شیعه زشت نمى شود بلکه مردم بدرستى تفاوت این چهره با دیگران و نیز مرزهاى میان مبارزات خاندان عبّاسى و خاندان علوى را درمى یابند.
ـ امام در دارالخلافه موضع منفى در پیش گرفت و در همان حال که نام ولیعهد داشت و قهراً از امکانات دستگاه خلافت نیز برخوردار بود چهره اى به خود مى گرفت که گویى با دستگاه خلافت مخالف و به آن معترض است(۹) و این چیزى است که درست با اهداف مأمون در تعارض قرار مى گیرد.
امام با استفاده از تریبون دستگاه خلافت، داعیه امامت شیعى را در سطح جهان اسلام مطرح مى کند و آنچه را از سال یازده هجرى تاکنون جز به تقیّه گفته نشده آشکارا فریاد مى زند.
امام از هر فرصتى براى تماس با مردم بهره مى جوید و چهره درست اسلام را به آنان مى نمایاند.
اوضاع تازه نهضتهاى علوى و شیعى را دلگرم مى کند و قدرت تازه اى مى بخشد؛ مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شیعى خود را به خود خوشبین و دست و زبان تند آنان را از خود منصرف سازد، بلکه حتى على بن موسى علیه السّلام مایه ایمان و اطمینان و تقویت روحیه آنان نیز شده است. در مدینه و مکه و دیگر اقطار مهم اسلامى نه فقط نام از على بن موسى به تهمت حرص به دنیا و عشق به مقام و منصب از رونق نیفتاده، بلکه حشمت ظاهرى بر عزّت معنوى او افزوده و زبان ستایشگران پس از دهها سال به فضل و رتبه معنوى پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است.
کوتاه سخن آن که مأمون در این قمار بزرگ نه تنها چیزى به دست نیاورده که بسیارى چیزها از دست داده و در انتظار است که بقیه را نیز از دست بدهد.(۱۰)
امام هشتم با تدبیرى الهى بر مأمون فائق آمد و او را در میدان نبرد سیاسى که خود به وجود آورده بود بطور کامل شکست داد و نه فقط تشیّع ضعیف یا ریشه کن نشد، بلکه حتى سال دویست و یک هجرى یعنى سال ولایتعهدى آن حضرت، یکى از پر برکت ترین سالهاى تاریخ تشیّع شد و مأمون با قبول آن همه زحمت نه تنها طَرْفى برنبست بلکه سیاست او به سیاستى بر ضد او بدل شد و تبرى که با آن اعتبار و حیثیت امام على بن موسى الرضا علیه السّلام را هدف گرفته بود، خود او را آماج قرار داد، به طورى که بعد از گذشت مدتى کوتاه ناگزیر شد همه تدابیر گذشته خود را کأن لم یکن شمرده، و بالأخره همان شیوه اى را در پیش بگیرد که همه گذشتگان در پیش گرفته بودند، یعنى قتل.(۱۱)
چنین بود که امام با زهر مأمون به شهادت رسید تا گواهى باشد بر شکست همیشگى آنان که چشم دیدن حقیقت را ندارند و آنان را حربه اى جز تزویر و زور نیست.
سلام بر آن امام
… روزى که دیده به جهان گشود
… روزى که نگاهش را از این سراى فروبست
… و روزى که به رستاخیز برخواهد خاست.

حیات اجتماعى امام رضا علیه السّلام

دوران حیات و امامت امام هشتم اوج گیرى گرایش مردم به اهل بیت و دوران گسترش پایگاههاى مردمى این خاندان است.(۱)
چنان که مى دانیم امام از پایگاه مردمى شایسته اى برخوردار بود و «در همان شهر که مأمون با زور حکومت مى کرد او مورد قبول و مراد همه مردم بود و بر دلها حکم مى راند… نشانه ها و شواهد تاریخى ثابت مى کند که (در این دوران) پایگاه مردمى مکتب على علیه السّلام از جهت علمى و اجتماعى تا حدّى بسیار رشد کرده و گسترش یافته بود. در آن مرحله بود که امام علیه السّلام مسئولیت رهبرى را به عهده گرفت.» (۲)
گرچه که در دوران امامت امام رضا علیه السّلام دو مرحله فعالیّت در سالهاى خلافت هارون و سالهاى خلافت مأمون را مى توان از یکدیگر جدا کرد و براى هر یک از این دو مرحله ویژگیهایى متمایز از دیگرى یافت، اما اگر به ویژگى عمومى این دوران بنگریم، خواهیم دید «هنگامى که نوبت به امام هشتم علیه السّلام مى رسد… دوران، دوران گسترش و رواج و وضع خوب ائمه است و شیعه در همه جا گسترده اند و امکانات بسیار زیاد است که منتهى مى شود به مسأله ولایتعهدى . البته در دوران هارون، امام هشتم در نهایت تقیّه زندگى مى کردند. یعنى کوشش و تلاش را داشتند، حرکت را داشتند، تماس را داشتند، منتهى با پوشش کامل… مثلاً دعبل خزاعى که درباره امام هشتم در دوران ولایتعهدى آن طور حرف مى زند دفعتاً از زیر سنگ بیرون نیامده بود. جامعه اى که دعبل خزاعى مى پرورد یا ابراهیم بن عبّاس را که جزو مدّاحان على بن موسى الرضاست، یا دیگران و دیگران را، این جامعه بایستى در فرهنگ ارادت به خاندان پیغمبر سابقه داشته باشد. چنین نیست که دفعتاً و بدون سابقه قبلى در مدینه و در خراسان و در رى و در مناطق گوناگون ولایتعهدى على بن موسى الرضا علیه السّلام را جشن بگیرند. اما قبلاً چنین سابقه اى نداشته باشد. آنچه در دوران على بن موسى الرضا علیه السّلام یعنى ولایتعهدى پیش آمد نشان دهنده این است که وضع علاقه مردم و جوشش محبّتهاى آنان نسبت به اهل بیت در دوران امام رضا علیه السّلام خیلى بالا بوده است. به هر حال بعد هم که اختلاف امین و مأمون پیش آمد و جنگ و جدال بین خراسان و بغداد، پنج سال طول کشید همه اینها موجب شد که على بن موسى الرضا علیه السّلام بتوانند کار وسیعى بکنند که اوج آن به مسأله ولایتعهدى منتهى شد.»(۳)
حقیقت آن است که در این دوران، بدى اوضاع میان امین و مأمون به امام کمک کرد تا بار سنگین رسالت خویش را بر دوش کشد، بر تلاشهاى خود بیفزاید، و فعالیتهاى خود را دوچندان کند، چه در این زمان زمینه آن فراهم گشت که شیعیان با او تماس گیرند و از رهنمودهاى او بهره جویند، و همین امر در کنار برخوردار بودن امام از ویژگیهاى منحصر به فرد و رفتار آرمانى که در پیش گرفته بود سرانجام به تحکیم پایگاه و گسترش نفوذ امام در سرزمینهاى مختلف حکومت اسلامى انجامید. او خود یک بار زمانى که درباره ولایتعهدى سخن مى گوید، به مأمون چنین اظهار مى دارد: «این مسأله که بدان وارد شده ام هیچ چیز بر آن نعمتى که داشته ام نیفزوده است. من پیش از این در مدینه بودم و از همان جا نامه ها و فرمانهایم در شرق و غرب اجرا مى شد و گاه نیز بر الاغ خود مى نشستم و از کوچه هاى مدینه مى گذشتم، در حالى که در این شهر عزیزتر از من کسى نبود.» در این جا بسنده است سخن ابن مونسـدشمن امامـرا بیاوریم که به مأمون مى گوید: اى امیرمؤمنان، این که اکنون در کنار توست بتى است که به جاى خدا پرستش مى شود.(۴)
در چنین شرایطى و پس از آن که حضرت رضا علیه السّلام بعد از پدر مسئولیت رهبرى و امامت را به عهده گرفت در جهان اسلام به سیر و گشت پرداخت و نخستین مسافرت را از مدینه به بصره آغاز فرمود، تا بتواند به طور مستقیم با پایگاههاى مردمى خود دیدار کند و درباره همه کارها به گفتگو بپردازد. عادت او چنین بود که پیش از آن که به منطقه اى حرکت کند، نماینده اى به آن دیار گسیل مى داشت تا مردم را از ورود خویش آگاه کند تا وقتى وارد شهر مى شود مردم آماده استقبال و دیدار او باشند. سپس با گروههاى بسیار بزرگ مردم اجتماع برپا مى کرد و درباره امامت و رهبرى خود با آنان گفتگو مى فرمود. آنگاه از آنان مى خواست تا از او پرسش کنند تا پاسخ آنان را در زمینه هاى گوناگون معارف اسلامى بدهد. سپس مى خواست که با دانشمندان علم کلام و اهل بحث و سخنگویان، همچنین با دانشمندان غیرمسلمان ملاقات کند تا در همه باب مناقشه به عمل آورند و با او به بحث و مناظره پردازند.
پدران حضرت رضا علیه السّلام به همه این فعالیتهاى آشکار مبادرت نمى کردند. آنان شخصاً به مسافرت نمى رفتند تا بتوانند مستقیم و آشکار با پایگاههاى مردمى خود تماس حاصل کنند. اما در دوران امام رضا علیه السّلام این مسأله امرى طبیعى بود، چرا که پایگاههاى مردمى بسیار شده و نفوذ مکتب امام على علیه السّلام از نظر روحى و فکرى و اجتماعى در دل مسلمانان که با امام آگاهانه همیارى مى کردند افزایش یافته بود…
پس از آن که امام مسئولیت امامت را به عهده گرفت همه توانایى خود را در آن دوره، در توسعه دادن پایگاههاى مردمى خود صرف کرد اما رشد و گسترش آن پایگاهها و همدلى آنان با کار امام به این معنى نبود که او زمام کارها را به دست گرفته باشد. با وجود همه آن پیشرفتها و افزایش پایگاههاى مردمى ، امام بخوبى مى دانست و اوضاع و احوال اجتماعى نشان مى داد که جنبش امام علیه السّلام در حدّى نیست که حکومت را در دست گیرد، زیرا با پایگاههاى گسترده اى که حضرت داشت، گرچه از او حمایت و پشتیبانى مى کردند، امّا نظیر این پایگاهها به این درد نمى خورد که پایه حکومت امام علیه السّلام گردد. چه، پیوند آن با امام پیوند فکرى پیچیده و عمومى بود و از قهرمانى عاطفى نشانى داشت. این همان احساسهاى آتشین بود که روزگارى پایه و اساسى بود که بنى عبّاس بر آن تکیه کردند و براى رسیدن به حکومت بر امواج آن عواطف سوار شدند. اما طبیعت آن پایگاهها و مانندهاى آن به درد آن نمى خورد که راه را براى حکومت او و در دست گرفتن قدرت سیاسیش هموار سازد.
از این روى مى بیینم که بیشتر قیامهایى که مسلمانان و پیروان با اخلاص، با نظریه امام على علیه السّلام برپا کردند، در تناقضها و اختلافهاى داخلى نابود مى شد و یا غالباً انشعاب مى کردند و از یکدیگر جدا مى شدند و احیاناً با یکدیگر در جنگ و ستیز بودند. علت این امر بسى ساده بود. با این توضیح که همه پایگاهها از نظریه امامان آگاه نبودند و اوضاع اجتماعى و موضوعى را درک نمى کردند. بلکه قیامهایشان غالباً عاطفى و آتشین بود، نه آگاهانه و نضج یافته. پس طبیعتاً عواطف و احساسها نمى توانست بناى حقیقى اسلام قرار گیرد؛ چه، بناى حقیقى براساس آگاهى کامل از هدف استوار است.
امام رضا علیه السّلام در این مرحله خود را آماده آن مى کرد تا مهار حکومت را به دست گیرد، اما با شکلى که او خود مطرح کرده بود و خود مى خواست نه در شکلى که مأمون اراده مى کرد و در آن شکل ولایتعهدى را به او عرضه داشت و او آن را ردّ کرد و نخواست.(۵)
این تصویرى است از دوران امام که مى تواند در تفسیر دو رخداد مهمّ یعنى مسأله ولایتعهدى و نیز مسأله پیشنهاد خلافت به امام از سوى مأمون ما را راهگشا باشد. به تعبیرى دیگر، مى توان گفت تنشهاى موجود در آن زمان هنوز باقیمانده هایى از طوفانى بود که از چند دهه قبل علیه حکومت اموى و از سوى دو خاندان مهمّ علوى و عبّاسى برپا شده بود. در میان چنین طوفانى بود که قدرت طلبان خاندان عبّاسى بر اسبهاى لجام گسیخته خود مى نشستند و هرگونه که مى خواستند به سوى هدف خودـو با این دیدگاه که هدف وسیله را توجیه مى کندـمى راندند و گاه هم در این هیاهو و در غیاب دیده هاى مردم خنجرى هم از پشت به خاندان علوى مى زدند و پس از آن میوه اى را که در دست مجروح این خاندان بود، به زور و به چنگال نیزه نیرنگ درمى ربودند.
خاندان عبّاسى از سویى از نام «آل محمّد» سوءاستفاده مى کرد، چندان که گاه به خاطر نزدیکى طرز کار یا تبلیغاتشان با آل على ، در مناطق دور از حجاز این گونه وانمود مى کردند که همان خط آل على هستند. حتّى لباس سیاه بر تن مى کردند و مى گفتند: این پوشش سیاه لباس ماتم شهیدان کربلا و زید و یحیى است، و عدّه اى حتّى از سرانشان، خیال مى کردند که دارند براى آل على کار مى کنند.(۶)
از سویى دیگر نیز همین خلفاى خاندان عبّاسى از همان روزهاى نخست سلطه خود کاملاً میزان نفوذ علویان را مى دانستند و از آن بیم داشتند.(۷) سختگیریهایى که از همان دوران آغازین حکومت عبّاسى علیه بنى الحسن به عمل آمد، گواهى بر این ترس و وحشت عبّاسیان از اهل بیت و علاقه مردم به آنان است. گواهى دیگر آن که آورده اند: منصور هنگامى که به جنگ با محمّد بن عبدالله و برادرش ابراهیمـاز علویانـمشغول بود شبها را نمى خوابید، حتى در همین زمان دو کنیز براى او آوردند که آنها را ردّ کرد و گفت: «امروز روز زنان نیست و مرا با آنان کارى نه، تا آن زمان که بدانم سر ابراهیم از آنِ من و یا سرِ من از آنِ ابراهیم مى شود. او در همین جنگها پنجاه روز جامه از تن نکند و از فزونى اندوه نمى توانست درست سخن خود را پى گیرد.»(۸)
این نگرانى در دوران پس از منصور نیز ادامه یافت و نگرانى مهدى و هارون عبّاسى بیش از منصور بود، چندان که در همین دوران امام کاظم علیه السّلام آن زندانهاى سخت خود را گذراند. پس از این دو، نوبت به مأمون رسید. در دوران مأمون مسأله دشوارتر و بزرگتر و مشکل آفرین تر بود. چه، شورشها و فتنه هاى فراوانى سرتاسر ولایتها و شهرهاى بزرگ اسلامى را دربرگرفته بود تا جایى که مأمون نمى دانست چگونه آغاز کند و چه سان به حلّ مسأله بپردازد. او مى دید و از این رنج مى برد که سرنوشتش و سرنوشت خلافتش در معرض تندبادهایى قرار گرفته که از هر سو بر آن مى تازد.(۹)
مأمون در کنار این ترس و نگرانى از هوشى سرشار، فهمى قوى ، درایتى بى سابقه، شجاعتى کم نظیر و جدّیتى راهگشا بهره مند بود و اینها همه در کنار هم، او را بدان رهنمون گشت که ابتکارى تازه بر روى صحنه آورد و امام هشتم را با تجربه اى بزرگ رویاروى سازد و مسأله ولایتعهدى را پیش آورد، هر چند در این زمینه نیز، تدبیر امام علیه السّلام او را ناکام ساخت

۲۶ مهر ۱۳۹۷

سامانه ارتباط با مشتریان شرکت گاز استان قم

سامانه پیامک: 3000361211
تلفن گویا: 3194

دستور العمل بیمه
دستور العمل استفاده از بیمه مشترکین شرکت گاز
ایمنی و بهداشت
ایرانی، ایرانی بخر
آمار بازدید